هرچی دق ودلی داشتم ریختم سر پدر شوی عزیزم ! بیچاره بابا مظلوم گیرش آوردیم ! اگر نمیگفتم حتما تاشب چندین بار سکته  میزدم . میدونستم اگه با این وضعیت جریان رو به محمد بگم بدتر از من عصبی میشه واوضاع خرابتر از قبل میشد وعملا باید تو این گرونی  مدتها دنبال خر بگردیم تا باقالی بارشون کنیم این بود که یقه پدر شوهر جان را گرفتیم وخودمونو خالی کردیم .این وسط بنده حسابی از کوره به در رفته وتا میتوونستم گفتم! ایشونم که بحمدلله صبر ایوب دارن ! وحسابی پذیرای حرفای زنگ زده و خاک کرفته بنده بودن.

این وسط حرفایی زده شد که مجبور به گفتنشون بودم یعنی دیر یا زود باید پرده از این حرفا بر میداشتم تا آتو از دست بعضیا بگیرم تا هی نیان بگن .........

حرفایی هم زده شد که زیاد لزومی نداشت که عنوان بشن واز گفتنشون واقعا پشیمونم !وهمین ها باعث شده وقتی چش تو چش بابا میشم از خجالت آب میشم . (این چه اخلاق زشتیه که من دارم حالا حتما بابا فک میکنه یا توقعم زیاده واز دست اونا ناراحتم ویا اینکه فک میکنه قصد بی احترامی دارم) . نمیدونم ... ولی من که یه همچین قصدی ندارم ...