دعوت
دیشب رفته بودیم خونه مامان اینا طبق معمول حال درست وحسابی نداشتم حدودهای ساعت 9:30 اینا بود که داشتیم بر میگشتیم دیدیم تو شهرک یه حسینییه تازه زدن و صدای عزاداری محشری داره به گوش میرسه تاب نیاوردیم وهمسری گفت بریم چند دیقه ای بشینیم منم که دلم از خیلی جاها پربود از خدا خواسته قبول کردم و رفتیم تو ! اما ما غافل بودیم غافل از اینکه به چه جایی دعوت شده بودیم رفتیم دیدیم دو تا شهید گمنام آوردن تو حسینه و در حضور اونها مراسم مادرشون حضرت زهرا رو به پا کردن !محشری به پا بود ! چند دیقه اول خشکم زد خودمو لایق اون جمع و مجلس نمیدیدم این دعوت از طرف کی بود نمیدونم ! شهدا یا مادرشون حضرت زهرا(س)
خدا رو قسم میدم به بزرگواری هردوشون دست مارو هم بگیره وآنی به حال خودمون رهامون نکنه
قدم آهسته تر بگذار
شهید خفته این خاک را بو کن
که روزی دست و پایش را
به همراه سری بشکسته آوردند.
+ نوشته شده در ساعت توسط poune
|
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ