بار دیگر او بود و تنهایی. او بود و خلوت چله نشینی اش. او بود و ندایی آسمانی.

در آن خلوت تاریکی رکوعش را سنگ ها شاهد بودند و پیشانی به خاک ساییدنش را آسمان.

دست به سوی آسمان طلب داشت. سینه ای برای گنجاندن درد غریبی اش.

اما آن شب پلکان ستاره ها  از ردپای جبرییل نورانی بود

آن شب کسی بود که همدرد غریبی محمد(ص) باشد. کسی که صدایش خلوت شب انسانها را به هم زد.

بخوان...

بخوان به نام پروردگارت که خواندنت آموخت

....................................................

محمدم امروز سه سال از روز خواستگاریمون گذشت و چقدر زود گذشت ! مبعث سه سال پیش بود که بالاخره بعد از دو سال رفتن و اومدن اجازه داده شد که شما با یه دسته گل خوشگل قدم تو خونه ما بذاری یادمه اونروز چقدر بهانه سر هم کردن که قرار رو کنسل کنن و شما نیاین اما خوب خواست خدا یه چیز دیگه بود شما اومدی ورفتی دلم میخواست اون لحضه ها هیچ وقت تموم نشن ، به بهانه فوت یکی از نزدیکا قرار بعدی رو گذاشتن برا بعدچهلم !

شنیدی میگن اگه میخوای پاک بشی باید چهل روز مراقبه کنی وبه اصطلاح چله بگیری؟؟؟

خوب چله گرفتیم محمدم خوب! لحظه به لحظش مردیم وزنده شدیم اندازه چهل سال طول کشید روزهای اخر صدای ضربان قلبمو پشت گوشم حس میکردم کسی رو نداشتم که همدردم باشه هیچ کس !!اما دست خدا رو پشت سرم حس میکردم حس میکردم خوب هوامو داره خودش منو تو این راه قرار داده بود خودش به این سمت هدایتم کرده بود باهاش مشورت کردم فرمود:

رجال لا تلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر الله وإقام الصلاة وإيتاء الزكاة 

خونواده مخالفت کردن تاحدی بهشون حق دادم دوباره باهاش مشورت کردم فرمود:

الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ.

خیلی وقتا خسته میشدم ومیبریدم از اینهمه مقاومت دوباره میرفتم سراغش و میگفتم خدایا یه چیزی بگو که آرومم کنه خودت آب بپاش رو آتیش دلم:


فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ

دوباره :


الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ.

خداوند شده بود همدم وهم صحبت من وچه خوب با من حرف میزد و به حرفهام گوش میداد همه دلخوشیم شده بود آیه های توکلی که خدا بهم نشون میداد

همه ترفندها بکار برده شد که این وصلت بهم بخوره اما انکار یه نیروی غیبی همه چیز رو هدایت میکرد دو آیه آخری که تو روزهای آخر از خدا هدیه گرفتم آیات 71و72 سوره یونس بود


وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِن كَانَ كَبُرَ عَلَيْكُم مَّقَامِي وَتَذْكِيرِي بِآيَاتِ اللّهِ فَعَلَى اللّهِ تَوَكَّلْتُ فَأَجْمِعُواْ أَمْرَكُمْ وَشُرَكَاءكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُواْ إِلَيَّ وَلاَ تُنظِرُونِ

فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَمَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللّهِ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ

با این دوتا آیه بهم ثابت شد که این ماجرا بدون حکمت نیست این حمایتهای بیدریغ از طرف خدا بی دلیل نیست . همه مخلوقات روی زمین تو زندگیشون یه رسالتی دارن ! وارد شدن به خونه شما رسالت من بود محمدم ! این وظیفه رو دوش من گذاشته شده بود نباید شانه خالی میکردم، خدا من رو انتخاب کرده بود چون از قبل ظرفیتش رو تو وجودم گذاشته بود .

وامروز بعد از گذشت سه سال خیلی خوشحالم بخاطر این انتخاب خداوند ! خیلی خوشحالم بخاطر این وصلت ! به وجودت میبالم ، به پدر خیرخواهت افتخار میکنم، به مادر مهربونت عشق میورزم ،عاشق خونواده چهار نفره نوپامونم !عاشقشم

.......................................................

خداوندا من این رسالت رو باتوکل به تو وبا امید به کمکهای تو شروع کردم قسمت میدم به رسالت حبیبت دستمو رها نکن وبذار سر بلند از این تکلیف بیرون بیام .الهی امین