دیشب اولین بارون پاییزی رو تجربه کردیم خونه مامان اینا نشسته بودیم که یهو بوی خاک به مشاممون خورد هیچ بوییی به اندازه بوی نم خاک بارون خورده منو مست نمیکنه ! دیگه نتونستیم طاقت بیاریم زدیم بیرون وبا ماشین یه کم پیاده روی کردیم شیشه ها رو زدیم پایین و دست وصورتمونو گرفتیم زیر بارون ! خیلی حال میداد وسط خوشحالیمون محمد دستاشو برد بالا و چند تا دعا از ته دل کرد و منم آمین گفتم

حسابی اشتهامون باز شده بود رفتیم پاتوق دوران مجردی همسر! محمد یه عادت داره اونم اینه که منو به تک تک جاهایی که دوره مجردی میرفته میبره حتی شده یه مغازه کوچیک باقلا فروشی که همه مشتریهاش مردن ! اونم با نیم کیلو سیبیل ! میگه این آرزوی دوره مجردیم بوده وحالا حتما میخوام عملیش کنم ! حالا شما تصور کن  من با چه وضعیتی پشت میز نشستمو دارم باقلا میخورم بعدش هم خیلی شیک سفارش آب باقلا رو میدم

جایی که دیشب رفتیم یه جایی سنتیه میشه گفت ماهی یکبار حتما میریم اونجا ومحمد غذایی مورد علاقشو سفارش میده (تخم مرغ وسیب زمینی آبپز) یعنی جون به جونش کنین این غذا رو باهیچی عوض نمیکنه منم یه آش رشته میخورم و بر میگردیم

.............................................

خدایا شکرت که دیشب کنارم بود و با من هم قدم شد و یه جشن حسابی برا پاییز گرفتیم